حدیثامام صادق علیه السلام

زیستن در زیر یک سایه، حدیث امام صادق علیه‌السلام

حدیث همسایه از امام صادق علیه السلام

•°﴾﷽﴿°•

اسامی، بار معنایی بسیار عظیمی را همراه خود دارند که بارها شده است که سرعت حرکت زندگی، توجه ما را از این معنا گرفته‌ است. همسایه را می‌توان اینطور معنا کرد: افرادی که سهمشان از کره‌ی زمین و نور هستی بخش یکیست و شریک یکدیگر اند. این افراد، شاید نزدیک‌‌تر از نزدیکان خونی نباشند، اما دورتر نیستند و چه بسا تاثیر آنان بر زندگی بسیار بیشتر باشد.
محتوای تصویری گرافیکی حدیث از امام صادق علیه‌السلام، به بیان ارزش و اهمیت رفتار خوب و شایسته با همسایگان می‌پردازد. این محتوا با طراحی انیمیشنی، به تبیین معنای همسایه می‌پردازد و تایپوگرافی چشم‌نواز، به بیان متن حدیث می‌پردازد.

کپشن‌های آماده قابل استفاده:

۱. ادبی:
اینک این همسایه‌ها هستند که زندگی و جامعه ما را می‌سازند. چه خوش نقش کرده احمد محمود در کتاب “همسایه ها”؛ و چه ماهرانه نسبت داده است همسایه‌ها را به کشور.
هر قشر از جامعه را به سان خانواده‌ای نشان داده که کنار هم به تماشای گذران جهان می‌نشینند و قد کشیدن کودکانی را می‌بینند که دیگر برای خودشان کسی می‌شوند.
آری، همسایه آنقدری در تربیت فرزند تو مهم است که جامعه. اصلا جامعه خودش همسایه توست!
رفتار تو با همسایه رفتار او با تو را می‌سازد و اگر دلش در گرو مهر و محبت تو باشد، دیگر نور علی نو است آن جامعه برای فرزندت.

۲. ادبی انگلیسی:

1. In the quiet garden of humanity, every neighbor is a blooming flower; to tend to them is to breathe fragrance into your own soul.

2. We are but passing shadows in each other’s twilight—yet a lantern lit for a neighbor casts light upon both doorsteps, weaving our fleeting darkness into golden threads of dawn.

3. To love a neighbor is to polish a mirror placed face-to-face⚡️
each gesture reflected, amplified, until you no longer know whose goodness illuminates the world.

۴. داستان عامیانه:
یک خاطره کوتاه از کمک‌رسانی همسایه‌ها به یکدیگر:

تازه دوچرخه سوار شدنو یاد گرفته بودم‌ و کمکی‌های چرخم رو باز کرده بودم. با شوق و ذوق داشتم با سرعت کوچه رو طی می‌کردم که رسیدم به غول مرحله آخر و هنوز کار با ترمز رو یاد نگرفته، پخش جوب شدم…🫠
خیابون ما هم خیابون اصلی بود و جوبش رودی بود واسه خودش😆
چند ثانیه اول که توی شوک بودم و منتظر بودم یه جای بدنم دردی فریاد بکشه و خودش رو به رخم بکشه که وقتی دیدم هیچ خبری نیست، با ترس و لرز چشمم رو باز کردم. دیدم توی جوب جا خوش کردم و دوچرخه قرمز آلبالوییم افتاده روی پام.
سعی کردم به خودم مسلط باشم و برای چند ثانیه هم که شده اشک‌هام رو راه ندم به زمینِ بازیشون و توی اتاقشون حبسشون کردم.
یه دست زدم به دوچرخه و دیدم این تو بمیری از اون تو بمیری‌ها نیست! نمیتونم تکونش بدم.
با صدای نازکم شروع کردم اهل مغازه رو صدا کنم بیان به کمکم بشتابن که صدام توی داد و قال ماشین‌ها گم می‌شد.‌
که یهو دیدم زهرا خانوم چادر به سر داره میاد طرفم و بلند بلند دعوام می‌کنه که بچه! چرا مراقب نیستی!
خلاصه که اون غر زدن‌هاش از کلی ناز کردن برام عزیزتر بود و به معنای واقعی از جوب بیرونم کشید😅
خدا حفظش کنه…
پ.ن: الان دیگه می‌تونم توی تعارف کردن‌هایی که خودمونو کوچیک می‌کنیم، ادعا کنم منم یه زمانی تو جوب بودم، درم آوردن😆
-ریاح

دریافت تصویر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا